قالب اچ تی ام ال

قالب فارسی وردپرس


افراد آنلاین : 1
تعداد کل مطالب : 163
بازدید دیروز : 14
بازدید این هفته : 71
بازدید کل : 343
  • تانری جان
  • بهزاد جماعتی
  • وطنم سومرین
  • اردبیل و یاغیش
  • کانون مناجات و مکتب خانه یاغیشلار
  • مدرسه زیبای من
  • اخبار و تبلیغات فرهنگی هنری
  • دسته‌بندی نشده
  • بهزادجماعتی

  • یاغیش ۳۴ساله شد…

    امروز ده مرداد۹۳با عنایت واسعه حضرت حق یاغیش ۳۴ ساله شد…

    گرچه ایشان معتقداست که: ” روز تولد من یک روز نیست! من هر روز با طلوع خورشید متولد میشوم” اما روز تولد انسان از ابعاد مختلفی دارای اهمیت وبررسی است…

    کز عمر شبی گذشت وتو بیخبری…

    خوشا به حال انسان های آگاه که فرصت های اندک زندگی را با تفریحات بیهوده از دست نمی دهند وهمواره بامدد از آستان بی مثال ایزد تعالی، با یاری دوستان وراهبران واقعی سعی در تحقیق وبررسی وکنکاش این جهان هستی دارند وبا همت وخلق آثار نو هماره باخلاقیت درونی هر روز یک قدم روح وجان امانتی خویش را قرین خالق خویش میکنند…

    مکتب خانه یاغیشلاراردبیل قدردان محبت های عزیزانی است که در روز تولد یاغیش مسرورند.

       بهزاد جماعتی سومرین   تاریخ انتشار : مرداد 10ام, 1393   دسته بندی: وطنم سومرینمشاهیر سومرین     ۰نظر


    عشق اسماعیل

     bQTmoJKJj8o3Ulf5U2AT5g

    بیاد پدربزرگ غیرتمندم حاج اسماعیل جماعتی سومرین که راه و رسم مردانگی را از او آموخته ام…

    «عشق اسماعیل»

    در یکی از شهرهای مجاور اردبیل سرباز بودم و زمان زیاد تا ایام عزاداری ماه محرم باقی نمانده بود. دیگر حال و حوصله­ی پادگان را نداشتم، مرخصی شهری گرفتم تا  کمی حال و هوایم را عوض کنم. مردم شهر خیلی عادی بودند، انگار نه انگار که چند روز دیگر محرم دارد شروع می شود. اصلاً خوشم نیامد حالم بدتر شد نزدیکی های پادگان بودم، تو این فکر بودم مرخصی بگیرم و برم روستای خودمان و محرم رو مثل سال های گذشته آن جا باشم. با خود گفتم: برای عزاداری امام حسین (ع) اجازه نمی خواهد. این را گفتم و دیگر پادگان نرفتم. سوار ماشین شده و راهی روستا شدم.

    وقتی به دهستان ثمرین رسیدم آن قدر در حال و هوای محرم و عزاداری غرق شدم که به کلی پادگان را فراموش کرده بودم، مثل سال های گذشته سینه می زدیم و عزاداری مان شور و حال خاصی داشت…

    عاشورا که گذشت تازه یادم افتاد که  من بدون مرخصی آمدم. بالاخره به هر زحمتی بود خودم را راضی کردم برگردم. تمام عواقب کارم را به جان خریده بودم، از در پادگان که داخل شدم، همه جور دیگری نگاهم می کردند. انگار آدم کشته بودم، راه که می رفتم از دور سربازان سرشان تکان می خورد…

    سرگروهبان گروهان بهم گفت: مواظب باش! استوار اگر تو را ببیند می کشد. گفتم برای چی؟ گفت: چرا بدون مرخصی رفتی؟ گفتم مگر چیزی شده؟ گفت: حالا برو پیش استوار می بینی چی شده؟اینو گفت و رفت و من هم داخل گردان شدم…

    سربازی که آن جا بود رفت و آمدن منو بهش خبر داد. دیدم استوار با عصبانیت داره به طرفم میاد، با آهنگ خاصی بهم گفت: بیا دنبالم راه  افتادم دنبالش که داشت به طرف اتاق فرمانده گردان می رفت.

    با هم رفتیم داخل ، احترام گذاشتیم و سلام دادیم، فرمانده سرش را بالا آورد و دوباره مشغول کارش شد.

    استوار گفت: قربان! سربازی که فرار کرده بود اومده، سرش را بالا آورد و به من گفت: به سرباز فراری بگو بیاد داخل. گفتم: منم جناب سرگرد!

    بعد از چند لحظه باز تکرار کرد به سرباز فراری بگو بیاد داخل. گفتم: سرباز فراری منم جناب سرگرد، این را که گفت، با جدیت خاصی از جایش بلند شد ودوباره گفت: مگه بهت نگفتم سرباز فراری را صدایش کن، استوار گفت: خودشه قربان!

    کمی جلوتر آمد و گفت: مطمئنم اشتباه کردید، این نیست من این سرباز رو می شناسم، تو ده روز گذشته ی محرم هر روز بعد از صبحگاه شمشیرم رو بهش می دادم می برد خونه! برید سرباز فراری رو پیدا کنید، استوار گفت: آخه جناب سرگرد!  گفت: مرخصید بروید…!

    بیرون که اومدیم، کمی دورتر از اتاق سرگرد استوار منو صدا کرد تا رسیدم پیش استوار، سیلی محکمی را در گوشم خواباند…

    همراه صدای زنگ گوشم بهم گفت: فکر کردی من احمقم، جناب سرگرد تو رو عوضی گرفت. بزار کارام تموم بشه خودم حسابتو می رسم اینو گفت و رفت.

    بعد از این که کلی جواب سوال های بچه ها رو در مورد رفتنم و گفته­ی سرگرد دادم، یک دفعه تو پادگان  سر وصدا بلند شد ، گفتند: قاچاق چی­ها اومدند. در آن زمان قاچاق آهن زیاد بود همه رفتند و من چون نگهبان بودم نتونستم برم . آخرهای پاسم بود که پاس رو تحویل دادم رفتم دنبال بچه ها، دیدم از دور  دارند بر می گردند. من هم رفتم به طرفشون، یکی از بچه ها گفت: برید کمک بیارید پای استوار شکسته … این خبر رو که شنیدم دویدم و گفتم: هیچ کس حق نداره به استوار دست بزنه، خودم اونو می برم.

    بچه ها کمک کردند و استوار رو گذاشتند روی کول من، از شدت خجالت نمی توانست سرشو بالا ببره…

    تو هر قدم که می رفتیم بهم می گفت:

    تو رو خدا حلالم کن خیلی شرمندتم منو می بوسید و باز تکرار می کرد اسماعیل حلالم کن…

    مدتی گذشت و هنوز پایش کامل بهبود نیافته بود که شنیدم استوار از دنیا رفت…

    راوی داستان: زنده یاد

    حاج اسماعیل جماعتی ثمرین

       به قلم یاغیش

    ۵/۱۰/۸۸

       بهزاد جماعتی سومرین   تاریخ انتشار : تیر 24ام, 1393   دسته بندی: وطنم سومرینمشاهیر سومرین     ۰نظر


    
    کلیه حقوق این وب سایت برای مهدی صفوی محفوظ است